مرتضى راوندى

436

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

امروز در تمام وسعت عالم اسلامى ايران ، يك طلبه ، يك عالم و يك فقيه نيست كه بتواند اقلا يك ساعت بدون برداشتن چماق تكفير ، كه آخرين وسيلهء غلبه بر خصم است ، با يك كشيش عيسوى ، با يك خاخام يهودى و يا حشيشى مدعى قطبيّت ، اقلا يك ساعت موافق اصول منطق صحبت كند . . . » در صفحات بعد ، نويسنده براى آنكه آثار و نتايج شوم جهل و بىخبرى مردم را آشكار كند مىنويسد : « مرد دروغگو و حادثه‌جويى به نام « سيد شهرآشوب » خوابى مىبيند كه امام عليه السلام فرموده‌اند ، تو نايب من هستى و در مدت هفت سال كه هنوز از غيبت من باقى است از جانب من رئيس و پيشواى امتى ، قول تو قول من و كرده تو كرده من است . . . چندين دفعه از انجمن رشت كاغذهاى سخت به شهرآشوب نوشتند ؛ در جواب گفته بود : اين كاغذها معنى ندارد و به جماعت حمقا دلگرم است . . . و هردفعه هم امر كرده است 5 تومان به حامل رقعه بدهند . . . بلى اين است حال يك ملت بدبخت كه از حقيقت مذهب خود بى خبر و به اطاعت تعبدى مجبور است و اين است عاقبت امتى كه بعضى از علماى آن جز نفس پرستى و حبّ رياست مقصدى ندارند . » اين مقاله غوغاى عظيمى در ميان ملايان و عامه پديد آورد و نويسنده ناچار شد كه مقالهء دفاعيهء مفصلى در اثبات برائت خود انتشار دهد . . . در پايان اين مقاله جدى و استدلالى چنين آمده است : « رؤساى ما نخواستند معايب حادثهء امور خودمان را نه از دوست نه از دشمن بشنوند و ابدا گوش به هيچگونه بحث و انتقادى ندادند . و مفاد يستمعون القول فيتبعون احسنه را پيروى ننمودند ، انتقاد و دلسوزى را با توهين به شرع و دين مشتبه كردند . تا يك كلمه حرف بر خلاف آراء مسلمهء خودشان مىشنيدند ، دست بر جانب برهان حسى دراز كرده ، و دهن به تكفير و لعن باز مىنمودند . . . بلى دشمنان حق ولوله در شهر انداختند و كوس طعن زدند و قلوب نمايندگان ملت و سر خيلان و پيشوايان امت را به شعريّات و مغالطات مشوش ساختند ، بعضيها حكم وجوب قتل دادن و برخى به انتقام كشيدن از خود قلم و مجازات آن ، يعنى توقيف رأى دادند ، يكى از رفقا هم كه در حق جان نثاران مرحمت مخصوصى دارد و خود را در مجامع طرفدار آزادى قلم نشان مىدهد ، مىگفت : اين كار مجازات شديد لازم دارد ، ولى چون حاليه مشكل است ، پس اقلا « قتل » را مجرى بدارند ! بارى ولوله « خذوه فقلوه » ( بگيريد و به زنجيرش ببنديد ) - در پايتخت ايران و مركز آزادى و مقرّ مجلس شوراى ملّى پيچيد و از هر دهانى طعن و لعن به صور اسرافيل كه به قول بعضى كتابى است كه در مصر چاپ مىشود ، مىباريد . . . بعد نويسنده به دفاع از نوشته‌هاى خود مىپردازد و مىنويسد : « . . . پناه مىبرم به